نمیتوانم به صورت مهربانت لبخند نزنم.
فقط غمگین میشوم. و رحم بر من چیره میشود.
عمری که سپری میشود و بدنی که روزبروز فرسوده تر میشود. آگاهی که خسته و خسته به کندی رو به زوال می رود.
خستگی از دنیا و فرسودگی تن.
من فقط آن قلب معصوم و پاکت را میخواهم. من فقط آن دلسوزی ها را میخواهم که نمیتوان دید.
عشق معنا می یابد با وجود شما.
میخواهم دستانت را ببوسم که باشی و فقط باشی با لبهای خندانت کنار من.
مادرم و پدرم
برچسب:
نویسنده: الینا اسدی