دلت گاهی بی اختیار میگیرد.
گاهی بخاطر اونهایی که روزی در این دنیا بودند و حالا نیستند.
گاهی از تنهایی و درد اونهایی که هستند.
گاهی از سرعت زندگی و عزیزانی که روز بروز عمرشان بیشتر و به مرگ نزدیکتر میشوند و تو فقط نظاره گری و دلت میخواهد شادتر ببینیشان ولی نمیشود.
گاهی از دردهای خودت
از اینکه انگار تنهاتر شده ای
گاهی متوسل میشوی به رویا یا یک کورسوی امید یا یک وعده زیبا از نجات
وقتی به گذشته نگاه میکنم و فقط حساب میکنم تعداد آنهایی که نیستند و نسلها و قرن ها از وجودشان میگذرد بیشتر میترسم
باز گاهی غمگین میشوم
ولی این صحیح نیست، این غم و اندوه چه سود؟
مسئولیت من چیست؟
توانایی من چقدر است در انجام صحیح این مسئولیت؟؟
برچسب:
نویسنده: الینا اسدی